<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>خط خطی های قلمم  واشعاري از....</title>
<link>http://hidentalab.blogfa.com/</link>
<description>اين وبلاگ كمي ديرآپ مي شود</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Thu, 04 Oct 2007 06:44:29 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title></title>
<link>http://hidentalab.blogfa.com/post-7.aspx</link>
<description>دربنفشه زارچشم تو منزبهترين بهشتها گذشته ام من به بهترين بهارهارسيده ام &lt;BR&gt;اي غم توهم زبان دقايق حيات من لحظه هاي هستي من ازتوپرشده است&lt;BR&gt;درتمام روز.درتمام شب .درتمام هفته .درتمام ماه&lt;BR&gt;درفضاي خانه كوچه  راه  درهوا  زمين  درخت  سبزه  درخطوط درهم كتاب درديارنيلگون خواب&lt;BR&gt;اي جدايي توبهترين بهانه ي گريستن&lt;BR&gt;بي تومن به اوج حسرتي نگفتني رسيده ام&lt;BR&gt;اي نوازش توبهترين اميد زيستن &lt;BR&gt;دركنارتو من زاوج لذتي نگفتني رسيدده ام&lt;BR&gt;دوستت دارم</description>
<pubDate>Thu, 04 Oct 2007 06:44:29 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=hidentalab&amp;postid=7</comments>
<dc:creator>hidentalab</dc:creator>
<guid>http://hidentalab.blogfa.com/post-7.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://hidentalab.blogfa.com/post-6.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اين بارمي خواهم بتي سازم ازتوبه اندازه ي اين دل هرچقدركه دل مانده بود آن بت رامي سازمش اماازتوولي براي خود.&lt;BR&gt;تادرنبودت آن رابپرستم .آن راستايش كنم .درنبودت ....&lt;BR&gt;درنبودت به جاي صحبت باديوارنشستن بااين رخت آويزورقص بااين پرده ها وقدم زدن بااين شاخه هامي خواهم بااين بت باشم .شايدبتواندجاي خاليه هميشگي توراپركند ازاوپرسيدم تابه كي بايدپيشم بماني ؟&lt;BR&gt;پرسيدم.چون مي خواستم بدانم كي مي آيي....  ازاوندايي نيامد.منظورش اين بود:تاهميشه... &lt;BR&gt;درپي بت سازي رفتم تخته سنگي عظيم دادم به اوكه بتي به اندازه ي دلم ازتوبسازدبراي من تاصبحدمان فرداپسگيرمش .چون سپيده دميد نزدبت سازرفتم وبدلت راجستم .اما چيزي نيافتم .بتي كه ازتوبه اندازه ي دلم براي من ساخته شده باشدنيافتم .&lt;BR&gt;علت راپرسيدم.وبت سازگفت :ازدوري يارت دلت آنقدرتنگ وكوچك بود كه هيچ ريگي براي ساختن بت نيافتم تومي تواني بت خودرادربادهابجويي زيرا &quot;سبك بود&quot;...........   .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 02 Oct 2007 21:04:43 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=hidentalab&amp;postid=6</comments>
<dc:creator>hidentalab</dc:creator>
<guid>http://hidentalab.blogfa.com/post-6.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://hidentalab.blogfa.com/post-5.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ازاستادديني پرسيدندعشق چيست؟گفت حرام است.&lt;BR&gt;ازاستادهندسه پرسيدندعشق چيست؟گفت نقطه اي كه حول نقطه ي قلب جوان مي گردد.&lt;BR&gt;ازاستادتاريخ پرسيدندعشق چيست؟گفت سقوط سلسله ي قلب جوان.&lt;BR&gt;ازاستادزبان پرسيدندعشق چيست؟گفت همپاي است.&lt;BR&gt;ازاستادادبيات  پرسيدندعشق چيست؟گفت محبت الهيات است.&lt;BR&gt;ازاستادعلوم پرسيدندعشق چيست؟گفت عشق تنها عنصري است كه بدون اكسيژن مي سوزد.&lt;BR&gt;ازاستادرياضي پرسيدندعشق چيست؟گفت عشق تنهاعددي ست كه تنهانمي داند.&lt;BR&gt;ازاستادانشا پرسيدندعشق چيست؟گفت عشق تنهاموضوعي است كه مي توان توصيفش كرد.&lt;BR&gt;ازاستادفيزيك پرسيدندعشق چيست؟گفت عشق تنهاآدم رباطي هست كه قلب رابه سوي خودمي كشاند.&lt;BR&gt;ازاستادقرآن پرسيدندعشق چيست؟گفت عشق تنهاآيه اي است كه درهيچ سوره اي وجودندارد.&lt;BR&gt;ازاستادورزش پرسيدندعشق چيست؟گفت عشق تنهاتوپي است كه اوت ندارد.&lt;BR&gt;ازاستادفارسي پرسيدندعشق چيست؟گفت عشقكامه اي است كه ماضي ومضارع ندارد.&lt;BR&gt;ازاستادزيست پرسيدندعشق چيست؟گفت عشق تنها ميكروبي هست كه ازراه چشم واردمي شود&lt;BR&gt;ازاستادشيمي پرسيدندعشق چيست؟گفت عشق تنها اسيدي است كه درون قلب اثرمي گذارد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;BR&gt;اصلاچرادروغ همين پيش پاي تو&lt;BR&gt;گفتم يه غزل بنويسم براي تو&lt;BR&gt;احساس مي كنم كمي پيرترشده ام&lt;BR&gt;احساس مي كنم شدم مبتلاي تو&lt;BR&gt;برگردوهرچقدردلت مي خواهد بدبگو&lt;BR&gt;دل مي دهم دوباره به طعم صداي تو&lt;BR&gt;ازقول من به دلت بگو نرم ترشود&lt;BR&gt;بي فايده ست اين همه دوري فداي تو&lt;BR&gt;درياي من به ابرسپردم بياورد&lt;BR&gt;يك آسمان بهانه ي باران براي تو&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;BR&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 02 Oct 2007 20:51:42 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=hidentalab&amp;postid=5</comments>
<dc:creator>hidentalab</dc:creator>
<guid>http://hidentalab.blogfa.com/post-5.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://hidentalab.blogfa.com/post-4.aspx</link>
<description>گفتگوهاي هميشگي .....&lt;BR&gt;تنهايي:چيه چي شده بازم ديونه شدي؟&lt;BR&gt;سكوت :هيس مي خوادتنهاباشه &lt;BR&gt;دلم:من خيلي دلم تنگه دارم كلافه مي شم.&lt;BR&gt;تنهايي:توكه به من (تنهايي)عادت كرده بودي قوي بودي يكسال روتحمل كردي حالايكماه برات زجرآوره؟!&lt;BR&gt;سكوت:ساكت مي خوادراحت باشه.&lt;BR&gt;دلم: نه بزارحرفشوبزنه من اگه اين تنهايي رونداشته باشم تنهاترمي شم &lt;BR&gt;غم:اين سكوت هميشه مي خوادهمه چيزوتموم كنه واسه همينه كه من(غم) تودلش به وجوداومدم ديگه&lt;BR&gt;دلم :هميشه هواي گريه دارم مي خوام گريه كنم خودموخالي كنم&lt;BR&gt;چشمانم:باوركن من ديگه خشك شدم ازبس كه باريدم دنبال چاره اي ديگه بگرد....&lt;BR&gt;سكوت:توديگه حرف نزن كه همش تقصيرتوا...&lt;BR&gt;چشم:تقصيرمن?.تقصيرخودشه (دل)كه عاشق شد&lt;BR&gt;غم:تقصيرتوبودكه اونوديدي وعاشقش كردي&lt;BR&gt;چشم :دل هم اونوتوي خودش جاداد&lt;BR&gt;غم:ازاون موقع منم شدم رفيق خونه ي دلش&lt;BR&gt;تنهايي:من هم كه تابه حال همراهيش كردم &lt;BR&gt;چشمانم:فعلابايددنبال يه راه چاره باشيم تابغضش نشكنه.....&lt;BR&gt;دل:دردمن درماني نداره .وقت خودتونونگيريد&lt;BR&gt;سكوت :هيس هيس ساكت .مامانش داره مياد..........  .&lt;BR&gt;دستانم :جاي اشكاشو پاك مي كنم.&lt;BR&gt;تنهايي:قرمزي صورتش رومي خواي چي كاركني ؟؟...&lt;BR&gt;مامانم:.....تواين كيف منو نديدي ؟؟من هميشه اونو گم......چيه چي شده دخترمگه دكترنگفت به چيزي فكرنكن افسردگي مي گيري .&lt;BR&gt;خودم:من كه به چيزي فكرنمي كنم&lt;BR&gt;مامانم:گريه كردي؟&lt;BR&gt;خودم:نه واسه ي چي؟ مگه چيزي شده بود؟&lt;BR&gt;مامانم :ولي من احساس مي كنم صورتت خيسه وقرمزه.&lt;BR&gt;خودم:شايدواسه گرميه هواست &lt;BR&gt;مامانم:خب من مي رم ظرف هاروبشورم توهم بيا تلوزيون تماشا كن حالت خوب مي شه...&lt;BR&gt;سكوت:مي مردين زودترساكت مي شدين نزديك بودمامانش بفهمه&lt;BR&gt;تنهايي:حالا مي گين چي كاركنيم &lt;BR&gt;غم :مثل اينكه مهمان داريم اما نمي شناسمش &lt;BR&gt;سكوت:آره غريبس  ......بفرماييد تو..&lt;BR&gt;صبر:سلام&lt;BR&gt;دلم:سلام&lt;BR&gt;صبر:چي شده دورهم جمع شدين حالا چرااينجوري ؟اينقدرپريشون&lt;BR&gt;خودم:دلم تنگه.دارم ديوونه مي شم.اگه چاره داشته باشم دادمي زنم .سرمو مي زنم به ديوار&lt;BR&gt;غم:درسته اينها همه ازآثارديوانگيست(مي خندد)..&lt;BR&gt;تنهايي:ول كن ديگه توبازهم شوخيت گل كرد؟!..&lt;BR&gt;صبر:واسه چي ؟آخه چرا اينقدرنااميدي؟چرا؟چراديوانگي؟ سكوت تويه چيزي بگو &lt;BR&gt;سكوت :هان ..... من ؟.... آهان ..من اين وسط فقط سكوت مي كنم مي تونيد جوابتونوازغم بگيريداون بهترمي دونه.&lt;BR&gt;غم: بابا....خانوم عاشق شده.ازاون موقع كه عاشق شد سكوت شدزبان دلش تا زبانش خبرنده ازدرونش من هم شدم همسايه ي خونه به خونش وتنهايي هم شده ياروياوربي كسي هاش&lt;BR&gt;ودلتنگي هم كارروزانش وديوانگي هم مرضشواشك هاي سردش هم يه جور استامينوفن كديئن كه براي مدتي آرومش كنه  امادواي اصلي دست ماها نيس.&lt;BR&gt;صبر:شايد هم باشه......شايد ....شايدمن بتونم كاري براش بكنم.&lt;BR&gt;تنهايي:من كه فكرمي كنم دواي دردش فقط ديداره ..........  .&lt;BR&gt;چشم:آره &lt;BR&gt;صبرخطاب به دل : مگه كسي روكه دوس داري دوستت نداره؟؟ نه؟...&lt;BR&gt;دل :چرا...ولي خب ...آره.....&lt;BR&gt;صبر:(مي خندد)پس واسه چي ناراحتي ؟توكه شكست خورده نيستي &lt;BR&gt;دلم:اماكي جواب دلتنگي هامو ميده ؟ آيا اين واقعا درسته كه سالي يه بارببينمش؟؟؟؟؟&lt;BR&gt;شما بگين آره؟؟&lt;BR&gt;تنهايي:خانوم صبرنداره&lt;BR&gt;خودم:مي شه توهم رفيق من بشي آخه من صبرندارم دارم ديوونه مي شم فكركنم كه خيلي بهت احتياج دارم.&lt;BR&gt;صبر: شرط داره ......&lt;BR&gt;خودم :خب چه شرطي؟ بگو هرچي باشه واسه بدست آوردن صبرمي كنم.&lt;BR&gt;تا ميام فراموشش كنم شب خوابشو مي بينم:&lt;BR&gt;همان چشمان معصوم.همان عاطفه وسادگي.همان مظلوميت .همان گرمي نگاه ودستان وآغوشي بازكه مرافرامي خواند مهربان. بالبهاي هميشه پرخنده اش ومن درآن لحظه هزارباردرخودميميرم وزنده مي شوم .آياحقيقت دارد؟؟!!!!!!!!&lt;BR&gt;صبر:شرط من اينه كه تواول غم روازخونه ي دل خودت بندازي دور&lt;BR&gt;غم:دست شما دردنكنه خانوم اين&quot; يارو(صبر)&quot; يه روزه خوب مخت روزد من كه دوستت بودم !!!!&lt;BR&gt;صبر:ناراحت نشو ولي تو(غم)ديگه تودل اون جايي نداري برو وبه دنبال عاشق ديگري بگرد.&lt;BR&gt;سعي كن به چيزاي خوب فكركني .مثلااينكه  دوستت داره يا اينكه چون تورودوست داشته كه .....&lt;BR&gt;خودم:اونوقت بعضي جاها بايد دروغ هم بگم ؟؟؟نه؟؟؟؟&lt;BR&gt;صبر:براي بدست آوردن روحيه اي عالي وفرارازافسردگي بايد يه محيط خوبي براي ذهنت درست كني به خوبي هاي بيشتري فكركن...حتي اگرمجبوربه تلقين شدي....&lt;BR&gt;و توتنها نيستي توخانوادت روداري چرافكرمي كني بدون اون(....) تنهايي؟؟ قبل ازاينكه اونو ببيني هم تنها بودي؟؟؟؟ نه . پس الان هم همينطوريه وحرفهاي تو هم تلقين هاي نا اميدي اما فقط يه چيزي يه عاشق بايد باسكوت وصبرآشناباشه پس سكوت روداشته باش تا زبانت خبرنده از اسراردرونت......&lt;BR&gt;خودم :احساس مي كنم كه سبك ترشده ام......  .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 02 Oct 2007 20:47:47 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=hidentalab&amp;postid=4</comments>
<dc:creator>hidentalab</dc:creator>
<guid>http://hidentalab.blogfa.com/post-4.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://hidentalab.blogfa.com/post-3.aspx</link>
<description>پاييز عمر من از دوريت در حال فرا رسيدن هست&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;BR&gt;دستها بالا بود هر کسي سهم خودش را مي طلبيد سهم هر کس که رسيد داغ تر از دل ما بود &quot;ولي&quot; نوبت من که رسيد سهم من يخ زده بود سهم من چيست مگر؟ &quot;يک پاسخ&quot; پاسخ يک حسرت سهم من کوچک بود قد انگشتانم عمق آن وسعت داشت وسعتي تا ته دلتنگي ها &quot;شايد&quot; از وسعت آن بود که بي پاسخ ماند&amp;nbsp;&amp;nbsp; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;BR&gt;هر نقشي که با ابر ها کشيدي&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;باد برايم آورد&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آخرين بار با ابر هاي خانه تان &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چه کشيدي&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;که نرسيده به خانه ي ما&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;باريدند.... ! ! ! ؟ ؟ ؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;BR&gt;&amp;gt;&amp;gt;&amp;gt;&amp;gt;&amp;gt;&amp;gt;&amp;gt;هيچ كس ويرانيم را حس نكرد &lt;BR&gt;وسعت تنهائيم را حس نكرد&lt;BR&gt;در ميان خنده هاي تلخ من&lt;BR&gt;گريه پنهانيم را حس نكرد&lt;BR&gt;در هجوم لحظه هاي بي كسي&lt;BR&gt;درد بي كس ماندنم را حس نكرد&lt;BR&gt;آن كه با آغاز من مانوس بود&lt;BR&gt;لحظه پايانيم را حس نكرد&amp;lt;&amp;lt;&amp;lt;&amp;lt;&amp;lt;&amp;lt;&amp;lt;&amp;lt;&amp;lt;&amp;lt;&amp;lt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 18 Aug 2007 08:58:40 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=hidentalab&amp;postid=3</comments>
<dc:creator>hidentalab</dc:creator>
<guid>http://hidentalab.blogfa.com/post-3.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://hidentalab.blogfa.com/post-2.aspx</link>
<description>&lt;BR&gt;بی هوای دوست ، ای جان دلم ، جانی ندارم&lt;BR&gt;دردمندم ، عاشقم ، بی دوست درمانی ندارم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;×××××&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;لذت عشق تورا جز عاشق محزون نداند&lt;BR&gt;رنج لذت بخش هجران را بجز مجنون نداند&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;×××××&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یک چند به کودکی به استاد شدیم&lt;BR&gt;یک چند ز استادی خود شاد شدیم&lt;BR&gt;پایان سخن شنو که مارا چه رسید&lt;BR&gt;از خاک بر آمدیم و بر خاک شدیم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;×××××&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از شبنم عشق خاک آدم گل شد&lt;BR&gt;بس فتنه و شور در جهان حاصل شد&lt;BR&gt;سرنشتر عشق بررگ روح زدند&lt;BR&gt;یک قطره از آن چکید و نامش دل شد&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;×××××&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هرچند که از آینه بی رنگ تر است&lt;BR&gt;از خاطره غنچه ها دلم تنگ تر است&lt;BR&gt;بشکن دل بی نوای مارا ای عشق&lt;BR&gt;این ساز شکسته اش خوش آهنگ تر است&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پروانه سوخت،شمع فرو مرد ، شب گذشت&lt;BR&gt;ای وای من که قصه ی دل ناتمام ماند&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;*****&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;در دل ای عشق ! سخنها زتو دارم اما&lt;BR&gt;عمر بگذشت و حدیث تو بپایان نرسید&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;*****&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;لاله آسا سوختم در دشت بی پایان درد&lt;BR&gt;وین گل غم، غیر اشک چشم من باران نداشت&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;*****&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;لحظه ای بنشین و در چشم غم آلودم نگر&lt;BR&gt;تا زبان اشک من گوید حکایت های دل&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;*****&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;روز من با تو به شب آمد و شب با تو به روز&lt;BR&gt;در فراق رخ ماهت ، گذرد روز و شبم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;*****&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یاران ! دل دردمند ما را نگرید&lt;BR&gt;طوفان کشنده بلا را نگرید&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;*****&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;عشق اگر بال گشاید به جهان حاکم اوست&lt;BR&gt;گر کند جلوه در این کون و مکان حاکم اوست&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;*****&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ای دوست! هر آنچه هست ،نور رخ توست&lt;BR&gt;فریاد رس دل ، نظر فرخ توست&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;*****&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ما زاده عشقیم و پسر خوانده جامیم&lt;BR&gt;در مستی و جانبازی دلدار تمامیم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;*****&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تاراج کرد روی گلش هستی مرا&lt;BR&gt;افزود چشم می زده اش مستی مرا&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;×××××&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تا روی تورا دیدم و دیوانه شدم&lt;BR&gt;از هستی و هر چه هست بیگانه شدم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;×××××&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من خواستار جام می از دست دلبرم!&lt;BR&gt;این راز با که بگویم و این غم کجا برم؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;×××××&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بر سر کوی تو ای می زده دیوانه شدم&lt;BR&gt;عقل را راندم و وابسته میخانه شدم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;×××××&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;در حلقه درویش ندیدیم صفایی&lt;BR&gt;در صومعه از او نشیدیم ندایی&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 18 Aug 2007 08:55:30 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=hidentalab&amp;postid=2</comments>
<dc:creator>hidentalab</dc:creator>
<guid>http://hidentalab.blogfa.com/post-2.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://hidentalab.blogfa.com/post-1.aspx</link>
<description>&lt;FONT size=3&gt;اي آخرين رنج&lt;BR&gt;تنهاي تنها مي كشيدم انتظارت&lt;BR&gt;ناگاه دستي خشمگين&amp;nbsp; مشتي به دركوفت.&lt;BR&gt;ديوارهادركامتاريكي فروريخت لرزيد جانم ازنسيمي سردونمناك.&lt;BR&gt;آنگاه دستي درمن آويخت&lt;BR&gt;دانستم اين ناخداگاه مرگ است&lt;BR&gt;ازسالهاي پيش بامن آشنابود&lt;BR&gt;بسياراوراديده بودم&lt;BR&gt;امانمي دانم كجابود!&lt;/FONT&gt;</description>
<pubDate>Thu, 09 Aug 2007 15:50:01 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=hidentalab&amp;postid=1</comments>
<dc:creator>hidentalab</dc:creator>
<guid>http://hidentalab.blogfa.com/post-1.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
