اين بارمي خواهم بتي سازم ازتوبه اندازه ي اين دل هرچقدركه دل مانده بود آن بت رامي سازمش اماازتوولي براي خود.
تادرنبودت آن رابپرستم .آن راستايش كنم .درنبودت ....
درنبودت به جاي صحبت باديوارنشستن بااين رخت آويزورقص بااين پرده ها وقدم زدن بااين شاخه هامي خواهم بااين بت باشم .شايدبتواندجاي خاليه هميشگي توراپركند ازاوپرسيدم تابه كي بايدپيشم بماني ؟
پرسيدم.چون مي خواستم بدانم كي مي آيي.... ازاوندايي نيامد.منظورش اين بود:تاهميشه...
درپي بت سازي رفتم تخته سنگي عظيم دادم به اوكه بتي به اندازه ي دلم ازتوبسازدبراي من تاصبحدمان فرداپسگيرمش .چون سپيده دميد نزدبت سازرفتم وبدلت راجستم .اما چيزي نيافتم .بتي كه ازتوبه اندازه ي دلم براي من ساخته شده باشدنيافتم .
علت راپرسيدم.وبت سازگفت :ازدوري يارت دلت آنقدرتنگ وكوچك بود كه هيچ ريگي براي ساختن بت نيافتم تومي تواني بت خودرادربادهابجويي زيرا "سبك بود"........... .