دستها بالا بود هر کسي سهم خودش را مي طلبيد سهم هر کس که رسيد داغ تر از دل ما بود "ولي" نوبت من که رسيد سهم من يخ زده بود سهم من چيست مگر؟ "يک پاسخ" پاسخ يک حسرت سهم من کوچک بود قد انگشتانم عمق آن وسعت داشت وسعتي تا ته دلتنگي ها "شايد" از وسعت آن بود که بي پاسخ ماند
هر نقشي که با ابر ها کشيدي
باد برايم آورد
آخرين بار با ابر هاي خانه تان
چه کشيدي
که نرسيده به خانه ي ما
باريدند.... ! ! ! ؟ ؟ ؟
>>>>>>>هيچ كس ويرانيم را حس نكرد
وسعت تنهائيم را حس نكرد
در ميان خنده هاي تلخ من
گريه پنهانيم را حس نكرد
در هجوم لحظه هاي بي كسي
درد بي كس ماندنم را حس نكرد
آن كه با آغاز من مانوس بود
لحظه پايانيم را حس نكرد<<<<<<<<<<<