اي آخرين رنج
تنهاي تنها مي كشيدم انتظارت
ناگاه دستي خشمگين مشتي به دركوفت.
ديوارهادركامتاريكي فروريخت لرزيد جانم ازنسيمي سردونمناك.
آنگاه دستي درمن آويخت
دانستم اين ناخداگاه مرگ است
ازسالهاي پيش بامن آشنابود
بسياراوراديده بودم
امانمي دانم كجابود!
+
نوشته شده در هجدهم مرداد 1386ساعت 19:20  توسط
|