تبليغاتX
خط خطی های قلمم واشعاري از....
اين وبلاگ كمي ديرآپ مي شود
پاييز عمر من از دوريت در حال فرا رسيدن هست


دستها بالا بود هر کسي سهم خودش را مي طلبيد سهم هر کس که رسيد داغ تر از دل ما بود "ولي" نوبت من که رسيد سهم من يخ زده بود سهم من چيست مگر؟ "يک پاسخ" پاسخ يک حسرت سهم من کوچک بود قد انگشتانم عمق آن وسعت داشت وسعتي تا ته دلتنگي ها "شايد" از وسعت آن بود که بي پاسخ ماند  

 


هر نقشي که با ابر ها کشيدي

باد برايم آورد

آخرين بار با ابر هاي خانه تان

چه کشيدي

که نرسيده به خانه ي ما

باريدند.... ! ! ! ؟ ؟ ؟

 

 


>>>>>>>هيچ كس ويرانيم را حس نكرد
وسعت تنهائيم را حس نكرد
در ميان خنده هاي تلخ من
گريه پنهانيم را حس نكرد
در هجوم لحظه هاي بي كسي
درد بي كس ماندنم را حس نكرد
آن كه با آغاز من مانوس بود
لحظه پايانيم را حس نكرد<<<<<<<<<<<

+ نوشته شده در  بیست و هفتم مرداد 1386ساعت 12:29  توسط   | 


بی هوای دوست ، ای جان دلم ، جانی ندارم
دردمندم ، عاشقم ، بی دوست درمانی ندارم

×××××

لذت عشق تورا جز عاشق محزون نداند
رنج لذت بخش هجران را بجز مجنون نداند

×××××

یک چند به کودکی به استاد شدیم
یک چند ز استادی خود شاد شدیم
پایان سخن شنو که مارا چه رسید
از خاک بر آمدیم و بر خاک شدیم

×××××

از شبنم عشق خاک آدم گل شد
بس فتنه و شور در جهان حاصل شد
سرنشتر عشق بررگ روح زدند
یک قطره از آن چکید و نامش دل شد

×××××

هرچند که از آینه بی رنگ تر است
از خاطره غنچه ها دلم تنگ تر است
بشکن دل بی نوای مارا ای عشق
این ساز شکسته اش خوش آهنگ تر است

 

پروانه سوخت،شمع فرو مرد ، شب گذشت
ای وای من که قصه ی دل ناتمام ماند

*****

در دل ای عشق ! سخنها زتو دارم اما
عمر بگذشت و حدیث تو بپایان نرسید

*****

لاله آسا سوختم در دشت بی پایان درد
وین گل غم، غیر اشک چشم من باران نداشت

*****

لحظه ای بنشین و در چشم غم آلودم نگر
تا زبان اشک من گوید حکایت های دل

*****

روز من با تو به شب آمد و شب با تو به روز
در فراق رخ ماهت ، گذرد روز و شبم

*****

یاران ! دل دردمند ما را نگرید
طوفان کشنده بلا را نگرید

*****

عشق اگر بال گشاید به جهان حاکم اوست
گر کند جلوه در این کون و مکان حاکم اوست

*****

ای دوست! هر آنچه هست ،نور رخ توست
فریاد رس دل ، نظر فرخ توست

*****

ما زاده عشقیم و پسر خوانده جامیم
در مستی و جانبازی دلدار تمامیم

*****

تاراج کرد روی گلش هستی مرا
افزود چشم می زده اش مستی مرا

×××××

تا روی تورا دیدم و دیوانه شدم
از هستی و هر چه هست بیگانه شدم

×××××

من خواستار جام می از دست دلبرم!
این راز با که بگویم و این غم کجا برم؟

×××××

بر سر کوی تو ای می زده دیوانه شدم
عقل را راندم و وابسته میخانه شدم

×××××

در حلقه درویش ندیدیم صفایی
در صومعه از او نشیدیم ندایی

+ نوشته شده در  بیست و هفتم مرداد 1386ساعت 12:26  توسط   | 

اي آخرين رنج
تنهاي تنها مي كشيدم انتظارت
ناگاه دستي خشمگين  مشتي به دركوفت.
ديوارهادركامتاريكي فروريخت لرزيد جانم ازنسيمي سردونمناك.
آنگاه دستي درمن آويخت
دانستم اين ناخداگاه مرگ است
ازسالهاي پيش بامن آشنابود
بسياراوراديده بودم
امانمي دانم كجابود!
+ نوشته شده در  هجدهم مرداد 1386ساعت 19:20  توسط   |