اين بارمي خواهم بتي سازم ازتوبه اندازه ي اين دل هرچقدركه دل مانده بود آن بت رامي سازمش اماازتوولي براي خود.
تادرنبودت آن رابپرستم .آن راستايش كنم .درنبودت ....
درنبودت به جاي صحبت باديوارنشستن بااين رخت آويزورقص بااين پرده ها وقدم زدن بااين شاخه هامي خواهم بااين بت باشم .شايدبتواندجاي خاليه هميشگي توراپركند ازاوپرسيدم تابه كي بايدپيشم بماني ؟
پرسيدم.چون مي خواستم بدانم كي مي آيي.... ازاوندايي نيامد.منظورش اين بود:تاهميشه...
درپي بت سازي رفتم تخته سنگي عظيم دادم به اوكه بتي به اندازه ي دلم ازتوبسازدبراي من تاصبحدمان فرداپسگيرمش .چون سپيده دميد نزدبت سازرفتم وبدلت راجستم .اما چيزي نيافتم .بتي كه ازتوبه اندازه ي دلم براي من ساخته شده باشدنيافتم .
علت راپرسيدم.وبت سازگفت :ازدوري يارت دلت آنقدرتنگ وكوچك بود كه هيچ ريگي براي ساختن بت نيافتم تومي تواني بت خودرادربادهابجويي زيرا "سبك بود"........... .
ازاستادديني پرسيدندعشق چيست؟گفت حرام است.
ازاستادهندسه پرسيدندعشق چيست؟گفت نقطه اي كه حول نقطه ي قلب جوان مي گردد.
ازاستادتاريخ پرسيدندعشق چيست؟گفت سقوط سلسله ي قلب جوان.
ازاستادزبان پرسيدندعشق چيست؟گفت همپاي است.
ازاستادادبيات پرسيدندعشق چيست؟گفت محبت الهيات است.
ازاستادعلوم پرسيدندعشق چيست؟گفت عشق تنها عنصري است كه بدون اكسيژن مي سوزد.
ازاستادرياضي پرسيدندعشق چيست؟گفت عشق تنهاعددي ست كه تنهانمي داند.
ازاستادانشا پرسيدندعشق چيست؟گفت عشق تنهاموضوعي است كه مي توان توصيفش كرد.
ازاستادفيزيك پرسيدندعشق چيست؟گفت عشق تنهاآدم رباطي هست كه قلب رابه سوي خودمي كشاند.
ازاستادقرآن پرسيدندعشق چيست؟گفت عشق تنهاآيه اي است كه درهيچ سوره اي وجودندارد.
ازاستادورزش پرسيدندعشق چيست؟گفت عشق تنهاتوپي است كه اوت ندارد.
ازاستادفارسي پرسيدندعشق چيست؟گفت عشقكامه اي است كه ماضي ومضارع ندارد.
ازاستادزيست پرسيدندعشق چيست؟گفت عشق تنها ميكروبي هست كه ازراه چشم واردمي شود
ازاستادشيمي پرسيدندعشق چيست؟گفت عشق تنها اسيدي است كه درون قلب اثرمي گذارد.
اصلاچرادروغ همين پيش پاي تو
گفتم يه غزل بنويسم براي تو
احساس مي كنم كمي پيرترشده ام
احساس مي كنم شدم مبتلاي تو
برگردوهرچقدردلت مي خواهد بدبگو
دل مي دهم دوباره به طعم صداي تو
ازقول من به دلت بگو نرم ترشود
بي فايده ست اين همه دوري فداي تو
درياي من به ابرسپردم بياورد
يك آسمان بهانه ي باران براي تو
دستها بالا بود هر کسي سهم خودش را مي طلبيد سهم هر کس که رسيد داغ تر از دل ما بود "ولي" نوبت من که رسيد سهم من يخ زده بود سهم من چيست مگر؟ "يک پاسخ" پاسخ يک حسرت سهم من کوچک بود قد انگشتانم عمق آن وسعت داشت وسعتي تا ته دلتنگي ها "شايد" از وسعت آن بود که بي پاسخ ماند
هر نقشي که با ابر ها کشيدي
باد برايم آورد
آخرين بار با ابر هاي خانه تان
چه کشيدي
که نرسيده به خانه ي ما
باريدند.... ! ! ! ؟ ؟ ؟
>>>>>>>هيچ كس ويرانيم را حس نكرد
وسعت تنهائيم را حس نكرد
در ميان خنده هاي تلخ من
گريه پنهانيم را حس نكرد
در هجوم لحظه هاي بي كسي
درد بي كس ماندنم را حس نكرد
آن كه با آغاز من مانوس بود
لحظه پايانيم را حس نكرد<<<<<<<<<<<
×××××
لذت عشق تورا جز عاشق محزون نداند
رنج لذت بخش هجران را بجز مجنون نداند
×××××
یک چند به کودکی به استاد شدیم
یک چند ز استادی خود شاد شدیم
پایان سخن شنو که مارا چه رسید
از خاک بر آمدیم و بر خاک شدیم
×××××
از شبنم عشق خاک آدم گل شد
بس فتنه و شور در جهان حاصل شد
سرنشتر عشق بررگ روح زدند
یک قطره از آن چکید و نامش دل شد
×××××
هرچند که از آینه بی رنگ تر است
از خاطره غنچه ها دلم تنگ تر است
بشکن دل بی نوای مارا ای عشق
این ساز شکسته اش خوش آهنگ تر است
پروانه سوخت،شمع فرو مرد ، شب گذشت
ای وای من که قصه ی دل ناتمام ماند
*****
در دل ای عشق ! سخنها زتو دارم اما
عمر بگذشت و حدیث تو بپایان نرسید
*****
لاله آسا سوختم در دشت بی پایان درد
وین گل غم، غیر اشک چشم من باران نداشت
*****
لحظه ای بنشین و در چشم غم آلودم نگر
تا زبان اشک من گوید حکایت های دل
*****
روز من با تو به شب آمد و شب با تو به روز
در فراق رخ ماهت ، گذرد روز و شبم
*****
یاران ! دل دردمند ما را نگرید
طوفان کشنده بلا را نگرید
*****
عشق اگر بال گشاید به جهان حاکم اوست
گر کند جلوه در این کون و مکان حاکم اوست
*****
ای دوست! هر آنچه هست ،نور رخ توست
فریاد رس دل ، نظر فرخ توست
*****
ما زاده عشقیم و پسر خوانده جامیم
در مستی و جانبازی دلدار تمامیم
*****
تاراج کرد روی گلش هستی مرا
افزود چشم می زده اش مستی مرا
×××××
تا روی تورا دیدم و دیوانه شدم
از هستی و هر چه هست بیگانه شدم
×××××
من خواستار جام می از دست دلبرم!
این راز با که بگویم و این غم کجا برم؟
×××××
بر سر کوی تو ای می زده دیوانه شدم
عقل را راندم و وابسته میخانه شدم
×××××
در حلقه درویش ندیدیم صفایی
در صومعه از او نشیدیم ندایی