تبليغاتX
خط خطی های قلمم واشعاري از....
اين وبلاگ كمي ديرآپ مي شود
دربنفشه زارچشم تو منزبهترين بهشتها گذشته ام من به بهترين بهارهارسيده ام
اي غم توهم زبان دقايق حيات من لحظه هاي هستي من ازتوپرشده است
درتمام روز.درتمام شب .درتمام هفته .درتمام ماه
درفضاي خانه كوچه  راه  درهوا  زمين  درخت  سبزه  درخطوط درهم كتاب درديارنيلگون خواب
اي جدايي توبهترين بهانه ي گريستن
بي تومن به اوج حسرتي نگفتني رسيده ام
اي نوازش توبهترين اميد زيستن
دركنارتو من زاوج لذتي نگفتني رسيدده ام
دوستت دارم
+ نوشته شده در  دوازدهم مهر 1386ساعت 10:15  توسط   | 

 

اين بارمي خواهم بتي سازم ازتوبه اندازه ي اين دل هرچقدركه دل مانده بود آن بت رامي سازمش اماازتوولي براي خود.
تادرنبودت آن رابپرستم .آن راستايش كنم .درنبودت ....
درنبودت به جاي صحبت باديوارنشستن بااين رخت آويزورقص بااين پرده ها وقدم زدن بااين شاخه هامي خواهم بااين بت باشم .شايدبتواندجاي خاليه هميشگي توراپركند ازاوپرسيدم تابه كي بايدپيشم بماني ؟
پرسيدم.چون مي خواستم بدانم كي مي آيي....  ازاوندايي نيامد.منظورش اين بود:تاهميشه...
درپي بت سازي رفتم تخته سنگي عظيم دادم به اوكه بتي به اندازه ي دلم ازتوبسازدبراي من تاصبحدمان فرداپسگيرمش .چون سپيده دميد نزدبت سازرفتم وبدلت راجستم .اما چيزي نيافتم .بتي كه ازتوبه اندازه ي دلم براي من ساخته شده باشدنيافتم .
علت راپرسيدم.وبت سازگفت :ازدوري يارت دلت آنقدرتنگ وكوچك بود كه هيچ ريگي براي ساختن بت نيافتم تومي تواني بت خودرادربادهابجويي زيرا "سبك بود"...........   .

 

 

+ نوشته شده در  یازدهم مهر 1386ساعت 0:35  توسط   | 

 

 

ازاستادديني پرسيدندعشق چيست؟گفت حرام است.
ازاستادهندسه پرسيدندعشق چيست؟گفت نقطه اي كه حول نقطه ي قلب جوان مي گردد.
ازاستادتاريخ پرسيدندعشق چيست؟گفت سقوط سلسله ي قلب جوان.
ازاستادزبان پرسيدندعشق چيست؟گفت همپاي است.
ازاستادادبيات  پرسيدندعشق چيست؟گفت محبت الهيات است.
ازاستادعلوم پرسيدندعشق چيست؟گفت عشق تنها عنصري است كه بدون اكسيژن مي سوزد.
ازاستادرياضي پرسيدندعشق چيست؟گفت عشق تنهاعددي ست كه تنهانمي داند.
ازاستادانشا پرسيدندعشق چيست؟گفت عشق تنهاموضوعي است كه مي توان توصيفش كرد.
ازاستادفيزيك پرسيدندعشق چيست؟گفت عشق تنهاآدم رباطي هست كه قلب رابه سوي خودمي كشاند.
ازاستادقرآن پرسيدندعشق چيست؟گفت عشق تنهاآيه اي است كه درهيچ سوره اي وجودندارد.
ازاستادورزش پرسيدندعشق چيست؟گفت عشق تنهاتوپي است كه اوت ندارد.
ازاستادفارسي پرسيدندعشق چيست؟گفت عشقكامه اي است كه ماضي ومضارع ندارد.
ازاستادزيست پرسيدندعشق چيست؟گفت عشق تنها ميكروبي هست كه ازراه چشم واردمي شود
ازاستادشيمي پرسيدندعشق چيست؟گفت عشق تنها اسيدي است كه درون قلب اثرمي گذارد.

 

 

 


اصلاچرادروغ همين پيش پاي تو
گفتم يه غزل بنويسم براي تو
احساس مي كنم كمي پيرترشده ام
احساس مي كنم شدم مبتلاي تو
برگردوهرچقدردلت مي خواهد بدبگو
دل مي دهم دوباره به طعم صداي تو
ازقول من به دلت بگو نرم ترشود
بي فايده ست اين همه دوري فداي تو
درياي من به ابرسپردم بياورد
يك آسمان بهانه ي باران براي تو

 


 

+ نوشته شده در  یازدهم مهر 1386ساعت 0:22  توسط   | 

گفتگوهاي هميشگي .....
تنهايي:چيه چي شده بازم ديونه شدي؟
سكوت :هيس مي خوادتنهاباشه
دلم:من خيلي دلم تنگه دارم كلافه مي شم.
تنهايي:توكه به من (تنهايي)عادت كرده بودي قوي بودي يكسال روتحمل كردي حالايكماه برات زجرآوره؟!
سكوت:ساكت مي خوادراحت باشه.
دلم: نه بزارحرفشوبزنه من اگه اين تنهايي رونداشته باشم تنهاترمي شم
غم:اين سكوت هميشه مي خوادهمه چيزوتموم كنه واسه همينه كه من(غم) تودلش به وجوداومدم ديگه
دلم :هميشه هواي گريه دارم مي خوام گريه كنم خودموخالي كنم
چشمانم:باوركن من ديگه خشك شدم ازبس كه باريدم دنبال چاره اي ديگه بگرد....
سكوت:توديگه حرف نزن كه همش تقصيرتوا...
چشم:تقصيرمن?.تقصيرخودشه (دل)كه عاشق شد
غم:تقصيرتوبودكه اونوديدي وعاشقش كردي
چشم :دل هم اونوتوي خودش جاداد
غم:ازاون موقع منم شدم رفيق خونه ي دلش
تنهايي:من هم كه تابه حال همراهيش كردم
چشمانم:فعلابايددنبال يه راه چاره باشيم تابغضش نشكنه.....
دل:دردمن درماني نداره .وقت خودتونونگيريد
سكوت :هيس هيس ساكت .مامانش داره مياد..........  .
دستانم :جاي اشكاشو پاك مي كنم.
تنهايي:قرمزي صورتش رومي خواي چي كاركني ؟؟...
مامانم:.....تواين كيف منو نديدي ؟؟من هميشه اونو گم......چيه چي شده دخترمگه دكترنگفت به چيزي فكرنكن افسردگي مي گيري .
خودم:من كه به چيزي فكرنمي كنم
مامانم:گريه كردي؟
خودم:نه واسه ي چي؟ مگه چيزي شده بود؟
مامانم :ولي من احساس مي كنم صورتت خيسه وقرمزه.
خودم:شايدواسه گرميه هواست
مامانم:خب من مي رم ظرف هاروبشورم توهم بيا تلوزيون تماشا كن حالت خوب مي شه...
سكوت:مي مردين زودترساكت مي شدين نزديك بودمامانش بفهمه
تنهايي:حالا مي گين چي كاركنيم
غم :مثل اينكه مهمان داريم اما نمي شناسمش
سكوت:آره غريبس  ......بفرماييد تو..
صبر:سلام
دلم:سلام
صبر:چي شده دورهم جمع شدين حالا چرااينجوري ؟اينقدرپريشون
خودم:دلم تنگه.دارم ديوونه مي شم.اگه چاره داشته باشم دادمي زنم .سرمو مي زنم به ديوار
غم:درسته اينها همه ازآثارديوانگيست(مي خندد)..
تنهايي:ول كن ديگه توبازهم شوخيت گل كرد؟!..
صبر:واسه چي ؟آخه چرا اينقدرنااميدي؟چرا؟چراديوانگي؟ سكوت تويه چيزي بگو
سكوت :هان ..... من ؟.... آهان ..من اين وسط فقط سكوت مي كنم مي تونيد جوابتونوازغم بگيريداون بهترمي دونه.
غم: بابا....خانوم عاشق شده.ازاون موقع كه عاشق شد سكوت شدزبان دلش تا زبانش خبرنده ازدرونش من هم شدم همسايه ي خونه به خونش وتنهايي هم شده ياروياوربي كسي هاش
ودلتنگي هم كارروزانش وديوانگي هم مرضشواشك هاي سردش هم يه جور استامينوفن كديئن كه براي مدتي آرومش كنه  امادواي اصلي دست ماها نيس.
صبر:شايد هم باشه......شايد ....شايدمن بتونم كاري براش بكنم.
تنهايي:من كه فكرمي كنم دواي دردش فقط ديداره ..........  .
چشم:آره
صبرخطاب به دل : مگه كسي روكه دوس داري دوستت نداره؟؟ نه؟...
دل :چرا...ولي خب ...آره.....
صبر:(مي خندد)پس واسه چي ناراحتي ؟توكه شكست خورده نيستي
دلم:اماكي جواب دلتنگي هامو ميده ؟ آيا اين واقعا درسته كه سالي يه بارببينمش؟؟؟؟؟
شما بگين آره؟؟
تنهايي:خانوم صبرنداره
خودم:مي شه توهم رفيق من بشي آخه من صبرندارم دارم ديوونه مي شم فكركنم كه خيلي بهت احتياج دارم.
صبر: شرط داره ......
خودم :خب چه شرطي؟ بگو هرچي باشه واسه بدست آوردن صبرمي كنم.
تا ميام فراموشش كنم شب خوابشو مي بينم:
همان چشمان معصوم.همان عاطفه وسادگي.همان مظلوميت .همان گرمي نگاه ودستان وآغوشي بازكه مرافرامي خواند مهربان. بالبهاي هميشه پرخنده اش ومن درآن لحظه هزارباردرخودميميرم وزنده مي شوم .آياحقيقت دارد؟؟!!!!!!!!
صبر:شرط من اينه كه تواول غم روازخونه ي دل خودت بندازي دور
غم:دست شما دردنكنه خانوم اين" يارو(صبر)" يه روزه خوب مخت روزد من كه دوستت بودم !!!!
صبر:ناراحت نشو ولي تو(غم)ديگه تودل اون جايي نداري برو وبه دنبال عاشق ديگري بگرد.
سعي كن به چيزاي خوب فكركني .مثلااينكه  دوستت داره يا اينكه چون تورودوست داشته كه .....
خودم:اونوقت بعضي جاها بايد دروغ هم بگم ؟؟؟نه؟؟؟؟
صبر:براي بدست آوردن روحيه اي عالي وفرارازافسردگي بايد يه محيط خوبي براي ذهنت درست كني به خوبي هاي بيشتري فكركن...حتي اگرمجبوربه تلقين شدي....
و توتنها نيستي توخانوادت روداري چرافكرمي كني بدون اون(....) تنهايي؟؟ قبل ازاينكه اونو ببيني هم تنها بودي؟؟؟؟ نه . پس الان هم همينطوريه وحرفهاي تو هم تلقين هاي نا اميدي اما فقط يه چيزي يه عاشق بايد باسكوت وصبرآشناباشه پس سكوت روداشته باش تا زبانت خبرنده از اسراردرونت......
خودم :احساس مي كنم كه سبك ترشده ام......  .

 

+ نوشته شده در  یازدهم مهر 1386ساعت 0:18  توسط   | 

پاييز عمر من از دوريت در حال فرا رسيدن هست


دستها بالا بود هر کسي سهم خودش را مي طلبيد سهم هر کس که رسيد داغ تر از دل ما بود "ولي" نوبت من که رسيد سهم من يخ زده بود سهم من چيست مگر؟ "يک پاسخ" پاسخ يک حسرت سهم من کوچک بود قد انگشتانم عمق آن وسعت داشت وسعتي تا ته دلتنگي ها "شايد" از وسعت آن بود که بي پاسخ ماند  

 


هر نقشي که با ابر ها کشيدي

باد برايم آورد

آخرين بار با ابر هاي خانه تان

چه کشيدي

که نرسيده به خانه ي ما

باريدند.... ! ! ! ؟ ؟ ؟

 

 


>>>>>>>هيچ كس ويرانيم را حس نكرد
وسعت تنهائيم را حس نكرد
در ميان خنده هاي تلخ من
گريه پنهانيم را حس نكرد
در هجوم لحظه هاي بي كسي
درد بي كس ماندنم را حس نكرد
آن كه با آغاز من مانوس بود
لحظه پايانيم را حس نكرد<<<<<<<<<<<

+ نوشته شده در  بیست و هفتم مرداد 1386ساعت 12:29  توسط   | 


بی هوای دوست ، ای جان دلم ، جانی ندارم
دردمندم ، عاشقم ، بی دوست درمانی ندارم

×××××

لذت عشق تورا جز عاشق محزون نداند
رنج لذت بخش هجران را بجز مجنون نداند

×××××

یک چند به کودکی به استاد شدیم
یک چند ز استادی خود شاد شدیم
پایان سخن شنو که مارا چه رسید
از خاک بر آمدیم و بر خاک شدیم

×××××

از شبنم عشق خاک آدم گل شد
بس فتنه و شور در جهان حاصل شد
سرنشتر عشق بررگ روح زدند
یک قطره از آن چکید و نامش دل شد

×××××

هرچند که از آینه بی رنگ تر است
از خاطره غنچه ها دلم تنگ تر است
بشکن دل بی نوای مارا ای عشق
این ساز شکسته اش خوش آهنگ تر است

 

پروانه سوخت،شمع فرو مرد ، شب گذشت
ای وای من که قصه ی دل ناتمام ماند

*****

در دل ای عشق ! سخنها زتو دارم اما
عمر بگذشت و حدیث تو بپایان نرسید

*****

لاله آسا سوختم در دشت بی پایان درد
وین گل غم، غیر اشک چشم من باران نداشت

*****

لحظه ای بنشین و در چشم غم آلودم نگر
تا زبان اشک من گوید حکایت های دل

*****

روز من با تو به شب آمد و شب با تو به روز
در فراق رخ ماهت ، گذرد روز و شبم

*****

یاران ! دل دردمند ما را نگرید
طوفان کشنده بلا را نگرید

*****

عشق اگر بال گشاید به جهان حاکم اوست
گر کند جلوه در این کون و مکان حاکم اوست

*****

ای دوست! هر آنچه هست ،نور رخ توست
فریاد رس دل ، نظر فرخ توست

*****

ما زاده عشقیم و پسر خوانده جامیم
در مستی و جانبازی دلدار تمامیم

*****

تاراج کرد روی گلش هستی مرا
افزود چشم می زده اش مستی مرا

×××××

تا روی تورا دیدم و دیوانه شدم
از هستی و هر چه هست بیگانه شدم

×××××

من خواستار جام می از دست دلبرم!
این راز با که بگویم و این غم کجا برم؟

×××××

بر سر کوی تو ای می زده دیوانه شدم
عقل را راندم و وابسته میخانه شدم

×××××

در حلقه درویش ندیدیم صفایی
در صومعه از او نشیدیم ندایی

+ نوشته شده در  بیست و هفتم مرداد 1386ساعت 12:26  توسط   | 

اي آخرين رنج
تنهاي تنها مي كشيدم انتظارت
ناگاه دستي خشمگين  مشتي به دركوفت.
ديوارهادركامتاريكي فروريخت لرزيد جانم ازنسيمي سردونمناك.
آنگاه دستي درمن آويخت
دانستم اين ناخداگاه مرگ است
ازسالهاي پيش بامن آشنابود
بسياراوراديده بودم
امانمي دانم كجابود!
+ نوشته شده در  هجدهم مرداد 1386ساعت 19:20  توسط   |